تاريخ انتشار : ١٣:١٦ ٢٤/٤/١٣٩١

آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(18) +چرا کاراکتر اصلی یک رمان باید راننده پایه یک باشد؟!+قیدار همان اثر قدرتمندی است که انتظار داشتیم+خرید کتاب قیدار با پیک موتوری+بعد از سایت قیدار، وبلاگ قیدار هم در بلاگفا راه‌اندازی شد+استقبال از کتاب‌های آیه‌الله جوادی آملی، سیدمهدی شجاعی و...+قیدارها نمی‌میرند، قیدار اخلاقی‌ترین متنی است که در این چندسال خوانده‌ام
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بیست مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ملاحظه‌ی 340 نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.
======================================
360
صراط: قیدار ... طوبی للغرباء !!!

http://serat90.blogfa.com/post-125.aspx
سید محمدرضا باشی ازغدی(صراط)-تیر91
گرچه امیرخانی آنچنان با تعابیر؛ اصطلاحات و کلیدواژه های راننده ی پایه یک گاراژ آشناست

که گویی سالیانی میان این افراد زیسته ست؛

اما این سئول باقی می ماند چرا کارکتر اصلی رمان باید راننده ی پایه یک باشد ؟!!!

این درست که از میان عموم و توده ی مردم انتخاب شده و اتفاقا با اوصاف لوتی گری و سخاوت و

 شجاعت همراه ست که اوصاف خوبی برای گنده نامی"به ضم گاف" ست ...

و راحت می توان به مرحله گنده نامی"به فتح گاف" و گمنامی رساندش

 اما بیشتر مخاطبین امیرخانی از میان قشر جوان مذهبی ؛ دانشجو و طلبه و قشری ست که

 کمتر با مرام و سلوک یک راننده ی پایه یک و مشغله های آن نسبتی برقرار می کنند ؛

چیزی که در اثنای داستان؛ بارها مخاطبین پیشین امیرخانی از بهره گیری

 ترفندها؛ تعابیر و منش لوتیها و الواتها به شدت دلزده؛ مشمئز و آزرده می شوند ...

این نظر بسیار صواب و درست که جوان امروز به جای فریب خوردن و در دام

 حلقه های عرفان های نوظهور؛ عرفانهای سرخ پوستی؛

 عرفانهای تهی از معنویت و سازندگی؛ عرفانهای دروغین پست مدرنیسم بیفتد

 لازم ست تا با بصیرت کامل و جامع به خود متذکر شود که

راه رسیدن همان عرفان ناب اسلامی ست که در هر شغل و منصبی که بودی از خودت شروع کن

و از مدار شریعت و طریقت و حقیقت خارج مشو اما :

برای جوان امروز این سیر تحول از گنده نامی به گنده نامی و گمنامی با راننده ی پایه یک

 و دنیایی که او نفس می کشد و محشور ست ؛ برای مشاغل و کارکترهای واقعی امروزین او

ملموس نیست ...

چه بسا سیر تحول یه طلبه یه فقیه بزرگ و یا دانشمند فرهیخته و یا صاحب منصب حکومتی

همچنانکه در سیر تحول عارفان نامی ایران زمین چون مولانا ؛عطار نیشابوری ؛سنایی غزنوی

 ناصرخسرو ؛بایزید بسطامی ؛شیخ صنعان و ...به وفور این سیر تکاملی اسفار اربعه دیده می شود

 اگر جایگزین می شد؛ نه قشر شیفته و مجذوب "من او"ی امیرخانی ؛

دلسرد و متحیر و سرگردان می شدند و نه منویات مقدس و پاک و زلال  امیرخانی

 دستخوش برخی سخنان و کلمات و تعابیر و اصطلاحات مشمئز کننده می شد ...

ضمن آنکه این سیر تکاملی بسیار کند و بسیار کم چالش ست

بگونه ای که می توان گفت بیش از 80درصد حجم کتاب در همان مرحله نخست مانده و

بسیار برای مخاطب دیگر آثار امیرخانی؛ خسته کننده ؛ مبهم و مشمئزکننده ست ...

چالشهای مرحله گنده نامی" به ضم گاف" به گنده نامی" به فتح گاف"و همچنین مرحله گمنامی

 قیدار بسیار کوتاه و موجز ست ...

می توان گفت: تمام سخن و نتیجه و حرف اصلی و خواندنی امیرخانی از 294 صفحه همان

 4صفحه پایانی ست ...

"-خوش نامی قدم اول ست ... از خوش نامی به بدنامی رسیدن ؛ قدم بعدی بود ...

 قدم آخر گم نامی ست ... طوبا للغرباء ...

-اسم معشوق را که جار نمی زنند ...

حضرت حق عاشق اگر شد ؛ پنهانش می کند ...

کاش پیش حضرت حق اسم نداشتیم؛ اما مرد بودیم ..."

و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی ...  ۸یس

======================================
359
بی بی جان گوهر: قيدار ِ اميرخاني
http://bikarzadeh.blogfa.com/post-220.aspx
بی بی جان گوهر-تیر91

قیدار نام یکی از پیامبران بوده‌است او را فرزند اسماعیل و نیای سی‌ام محمد، پیامبر اسلام دانسته‌اند. شجره قیدار نبی را به ابراهیم و آدم نسبت داده‌اند.

آرامگاه منسوب به اين پيامبردر شهر خدابنده استان زنجان قرار دارد.

قيدار امير خاني، کتابي خوب و يکدست با نثري فوق العاده است. حوصله نقد نوشتن ندارم يعني خودم را در حد نقادي اين کتاب نمي دانم فقط:

1. چرا شخصيت اول کتابهاي اميرخاني از ارميا و علي فتاح تا قيدار همه پولدار و سرمايه دار و بچه مايه دارند؟ به نظرتان اميرخاني بتواند روزي کتابي بنويسد که شخصيت اولش به دانايي علي فتاح و به مردانگي قيدار باشد اما وضعيت مالي ش متوسط مثل عامه مردم باشد؟ ( مثل ما در مقابل قيدار دارا، ندار است).

2. به همان اندازه که از مهتاب من او بدم مي آيد، شهلاي قيدار را دوست دارم. شهلا بر خلاف مهتاب شخصيتي باورپذير دارد،خطا مي کند. کم مي آورد و ضعف از خودش نشان مي دهد و نهايتا با چشماني نابينا بر امور مسلط مي شود. ( اميرخاني به عنوان نويسنده کم کم دارد جنس زن را مي شناسد)

3. با اين نظر که قيدار رماني مردانه است مخالفم. مثال نقض: من از نثر اين کتاب خوشم آمد و ديالوگهاي قيدار را چند باره خوانده ام. 

۴. شخصیت محبوب من در این کتاب صفدر است. من صفدر را بیشتر از قیدار باور دارم.

۵. صحنه چاقو خوردن قیدار و چاقو از بازو بیرون کشیدن و با سر و روی خونی به خانه محبوب رفتن، فیلم فارسی بود.

۶. امیرخانی از علی فتاح دل نمی کَند. شاید هم عمدی در کار است و فلسفه ای دارد.

۷. آخر رمان غير واقعي تمام شد. مرد تا آخرش مي ايستد، ماندنش با گم نامي ش منافات ندارد. قيدار اميرخاني به غيبت صغري مي رود. يکي توي خرمشهرش ديدش و اون يکي توي تجريش. مگه داريم راجع به امام زمان مي نويسيم. اميرخاني آخر رمان يا خسته شده است و خواسته سر و ته قصه را هم بياورد يا کم آورده و نمي دانسته چطور تمام کند و يا خيلي آرمانگرايانه به قهرمان رمانش نگاه کرده و  شيفته قيدار شده است.

آقای نویسنده خسته نباشید. واقعا به خواندن چنین کتابها و فضاهایی نیاز داریم


======================================
358
دانشجویان میکروبیولوژی شهید بهشتی: از قِیدار بگو
http://shmicro90.blogfa.com/post/145
سیدامیرحسین میری-تیر91

                                                         للحق                                                                         

مدتها از راه اندازی باشگاه کتاب (نقدکتاب)می گذرد اما هنوز نقد و معرفی در وبلاگ انجام نشده.به همین دلیل تصمیم گرفتم تا بحثی در مورد کتاب قیدار رضای امیرخانی راه بیاندازم. امید که این بحث آغازی بر فعالیت پرشور باشگاه کتاب باشد.

قیدار را انتخاب کردم چون از بحث های دوستان فهمیدمکه اکثر آنها این کتاب را مطالعه کرده اند و بهترین فرصت برای صحبت از این کتاب همین زمان می باشد.

اما قیدار : رضا امیرخانی در این کتاب حرفهای زیبا و جان داری می زند که تا به حال در آثارش یا ندیده ایم یا کم دیده ایم برای مثال در فصل اول (مرسدس کوپه کروک  آلبالویی متالیک)می خوانیم : آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پایش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده... یا در فصل سوم (اسب ایترنشنال) می خوانیم : هر وقت دیدی برده اندت بالا و دارند بادت می کنند،بدان که روزگار از دست اویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند... و مثال های فراوان دیگر.اما این حرف ها در برخی مواقع کمی سنگین تر می شود مثلا در فصل ششم (پلیموث سیب فروش ها) از زبان سید گلپا میشنویم : اینجا از مینی ژوپ می آید تا روبنده من را با ظاهر کسی کار نیست...شما این پول را ببر جای دیگر... هستند آخوندهایی که این پول را دستگردان کنند و حلالکنند...حلال کردن این پول کار شیخ است کار سید نیست !

قیدار نوآوری ها و ابتکارات زیادی دارد؛از بیمه جون گرفته تا سیاه و سفیدها که به معتادان اطلاق می شود و هرکدام از این نوآوری ها خواننده را به وجد می آورد. برای ما که عادت داریم روی گل پاش کامیون ها بیمه قمر و ارباب را ببینیم و در تکیه ها بیشتر ذکر ارباب بگوییم «جون» واقعا مبتکرانه است و فکر می کنم در فصل اول آن چه که بیشتر از بقیه خواننده را به فکر می اندازد و او را مثل شهلا جان کنجکاو میکند همین معنی جون است که در فصل دوم به آن پی می برد.

در این کتاب هم با کارهای عجیب و تامل برانگیز شخصیت اصلی داستان مواجه می شویم مثل پرکردن پلیموث از سیب،گذاشتن کتاب در پی لنگر پاسید،درست کردن آبگوشت مقابل اقامتگاه دائمی تیمسار معظم فرماندهی ژاندارمری کل و ...

چیز دیگری که در این داستان خودنمایی می کند وجود شخصیتی ممتاز در کنار قهرمان اول داستان می باشد که قیدار خود را مرید او می داند. این شخصیت ممتاز همان سید گلپا است که وقتی مطلبی را که رضاامیرخانی در سایت خود **درباره آیت الله گلپایگانی (ره)با عنوان آخرین تیر ترکش خداوند نوشته است را می خوانیم به سادگی می توانیم با شخصیت واقعی او آشنا شوبم.سید باطن داری که از سیاست و عضویت در شوراهای کشوری دست کشیده  و به زندگی میان مردم روی آورده است. حالا که صحبت ازسخصیت های کنار قهرمان اصلی شد باید حرفی هم از علی فتاح زد که در میانه داستان پیدا می شود و خواننده که در یک فضای تازه قرار گرفته احساس آشنایی می کند مانند فردی که در یک شهر غریب یک آشنا را می بیند.

مورد دیگری که باعث دلنشینی این کتاب می شود لحن آن است که نشان دهنده تسلط کامل نویسنده بر زبان فارسی و به وجود آوردن اصطلاحات جدید است . امیرخانی به گونه ای از لحن لاتی استفاده می کند و آن را در محاورات به کار می برد که گویا سال ها با این لحن مانوس بوده است.

آن چه در این کتاب  مثل سایر نوشته های امیرخانی دیده می شود توصیف های دقیق و بسیار ریزبینانه او است که زیبایی داستان را دوچندان می کند. توصیف هایی که خواننده تصور می کند که نویسنده واقعا در همان دهه پنجاه به سر می برده است ، از تیغ دو سوسمار تا محلات تهران . گاوصندوق ایران کاوه ....

در مجموع باید گفت قیدار همان اثر قدرتمندی است که باید از نویسنده ای چون امیرخانی انتظار داشت هرچند هنوز برخی افراد (به درستی)من او را بهترین اثر او می دانند.

======================================
357
خبرآنلاین: بیشترین خرید فرهنگی تهرانی‌ها با پیک موتوری در هفته‌های اخیر
http://www.khabaronline.ir/Mobile/Detail.aspx?Id=228450
...-تیر91
کتاب -
کتاب‌های «قیدار» رضا امیرخانی، «کمی دیرتر» سیدمهدی شجاعی، «مفاتیح الحیات» آیت الله جوادی آملی، «بازسازی و سازندگی» آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از پرفروش‌ترین آثار در هفته‌های اخیر بوده‌اند.

مدیر سامانه اشتراک محصولات فرهنگی سام در گفت‌وگو با فارس، با اشاره به آغاز تابستان و فراغت بیشتر مردم و نیاز به مطالعه گفت: از ابتدای تابستان طرح هایی ویژه‌ای برای تسهیل در خرید مردم و ارائه بسته‌های پیشنهادی داریم که تا کنون و با توجه به اعیاد شعبانیه طرح تحویل کتاب با امضای نویسنده برای کتاب «کمی دیرتر» سیدمهدی شجاعی انجام شد که با استقبال خوب مردم هم همراه شد.

 ...
ساکنان تهران برای تهیه این کتاب ها و کتب مورد علاقه خود کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و آن را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند.

======================================
356
کوچه های اردیبهشتی: به پای تو ... برای تو!
http://tofighee.persianblog.ir/post/73/
مریم توفیقی
-تیر ٩۱
 

& ایستادن

آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!

قیــــــــــــــــــــــدار / رضا امیرخانی

======================================
355
یادداشت‌های حاج خانوم عاطا:356
http://ye-atta.blogfa.com/post/360
...-تیر91
دارم قیدار می خونم. قلم رضا امیرخانی رو دوست دارم ، هرچند که یه مقدار از بی ادب بودنش ناراضی ام !:|
 ولی کتاباش یه حال پیچیده گونه ای دارن که خوشم میاد ! 

======================================
354
مامانگولو: قیدار
http://www.hanasem.blogfa.com/post/42
مامانی-تیر91
همین  نیم ساعت پیش قیدار امیرخانی و تموم کردم...
دو روز اول حتی وقتی نمیخوندمش همش تو ذهنم باهاش بودم باورم نمیشد که این واقعی نیست یعنی دوست داشتم واقعی باشه.. ولی روز 3 و 4 کمی برگشتم به حال طبیعی تا الان که تموم شد
خوش گذشت این روزا....
مخصوصا اون جا که  سید گلپا میگفت:

" از زیارت نامه ی ارباب و سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم این جور بر می آید که پروردگار عالمیان رفیق بازها را بیشتر دوست دارد..."


دیشب تا صبح خوابم نبرد، چشام تازه گرم شده بود که آقای پدر بیدار شدن درس بخونن... منم که بیدار شم یه 4 ساعت بعدش دومرتبه میتونم بخوابم... غنیمت شمردم و قیدار و تموم کردم.

======================================
353
DENTISTRY 87:عازم دیار عشق :))
http://www.dentistry-87.blogfa.com/post-462.aspx
خانم یاوری-تیر91

این مطلب بیانیه ی دوست گلم
زهرا خانم اوسطی عزیز است:

حلالم کنید...
سلام دوستان. انشااله امشب عازم خانه خداهستم .امیدوارم بخاطر همه اشتباهات و کوتاهی هایی که کردم در حق شما من رو ببخشید و حلالم کنید.قول میدم که از تک تک شما اونجا یادکنم اگر قابل باشم!
راستی به تازگی یک کتاب جدید رو شروع کردم به خوندن.یک قسمت خیلی قشنگ (به نظر خودم)از اون روبراتون مینویسم:
قیدار سرش را می گیرد به سمت شهلا و به ابروهاش گره می اندازد و اخم می کند.بعد آرام می گوید:
-زیاد تو زندگی خطا کرده ام،خیلی بیشتر از تو؛برای همین با آدم خطاکارراحت ترم.آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشدو بعد هم پشیمان شده باشد،مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده...
این حرف سنگین است...خودم هم می دانم.خطا نکرده،تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آک بند در آمد،فلزش معلوم می شود،اما فلز خطا کرده رو است،روشن است...مثل این کف دست،کج و معوج خط ش پیداست.از آدم بی خطا می ترسم،از آدم دو خطا دوری میکنم،اما پای آدم تک خطا می ایستم...با منی؟
شهلا وسط گریه لب خند میزند و سر تکان می دهد:
-با توام...
نمی گوید باشما ...می گوید "با تو"

قیدار-رضای امیرخانی

پ.ن: خوش به حالت زهرا جون من که در آرزوی دیدار خواهم مُرد...
======================================
352
قیدار: قیدار
http://www.gheidaar.blogfa.com/post/1
ارمیا معمر-تیر91

بسم الله

ایراد از قیدار نیست.ایراد از سید گلپا و روحانیت نیست.ایراد از رمان نیست.ایراد از علاقه ی من به ادبیات هم نیست.ایراد از عشق من است به آقا رضا. دور از ادب است اما دور از مرام نیست که عرض کنم: دوستی می فرمود؛ فلانی "عارق" هم که بزند یک چیزی ازش در می آید!

داستان آقا رضا هم همین است. با این تفاوت که کم­تر از آن عارق هم بزند هزار هزار سود می برم من یکی.

چند جمله ی پس و پیش و پراکنده که به ذهنم می رسد. انصافا حال ندارم اولویت زمانی قائل شوم با این ذهن فلج:

1- خب من به پایان داستان که خروارتا(=واحد شمارش در مقیاس زیاد!) نقد و انتقاد و منتقد دارم. اما تا قبل دو فصل ما قبل آخر عالی پیش می رفت.

2- از سبیل و تار سبیل که چیز زیادی نفمیدم اما داستان نخ برای­م آشناست. البت نخ عبا نه. نخ معجر!

3- من جای قیدار بودم توی گوش صفدر نمی زدم. قیدار باید آدم شناس و موقعیت شناس باشد. اما حداقل آن سیلی این حسن را داشت که یک داستان به خرده داستان ها اضافه شود!

4- "ماک سگ پوز" را قبل چاپ کتاب، نقل ش را از رفقا که نزد آقا رضا رفته بودند، شنیده بودم. ولی باز در کتاب که خواندم،یک ایوالله نثار روح نویسنده ی محبوبم کردم.

 5- سرعت پیشرفت داستان خیلی خوب بود(البت تا قبل همان دو فصل ما قبل آخر! که زیادی سریع شد). نسل ما این سرعت را بیشتر می پسندد. به تمثیل، شور قیدار به ز ونوس بی وتن.

6- آقا رضایِ غیر احساسی! دوستت دارم خروارتا(=واحد شمارش...)

======================================
351
سقوط آزاد: داستان من
http://larizadeh.blogfa.com/post/2397
عین لام-تیر91
"قیدار" هم تمام شد

مثل عمر من

که روزی تمام خواهد شد...

 اما سوال این است

چه کسی  دارد رمان مرا می خواند؟

فصل چندم کتاب من است؟!

فقط خدا می داند!

باید به انتظار نشست

به انتظار پایان داستان ...

پاورقی:

قیدار نام آخرین رمان رضا امیرخانی

======================================
350
جامعه کهنه: پرفروش های ادبیات داستانی/ به نقل از تجربه
http://changizi.blogfa.com/post-1484.aspx
علی چنگیزی-تیر91
میم و آن دیگری/ محمود دولت آبادی

من منچستر یونایتد را دوست دارم/ مهدی یزدانی خرم

در خرابات مغان/ داریوش مهرجویی

آب انبار/ هوشنگ مرادی کرمانی

قیدار/ رضا امیرخانی

جیرجیرک/ احمد غلامی

کاج های مورب/ علی چنگیزی

======================================
349
ناگذر: طوبا للغرباء...
  http://nagozar.blogfa.com/post-51.aspx
...-تیر91

" گُنده نامی قدم اول است...از گُنده نامی به گَنده نامی رسیدن قدم بعدی بود...قدم آخر گم نامی است..."

                                                                                                  قیدار ـ  رضا امیرخانی

 

"قیدار" هم تمام شد...تمام که شد...نمی دانم چرا؟...و حقیقتاْ چرا؟...دلم گرفت...............

آری فرزند آدم!...دلم گرفت...ایراد از من نیست...ایراد از دل هم نیست...ایراد از اینهمه درد که داستانش را هر شب زیر بالش تنهایی ات میگذاری هم نیست...ایراد از صدای باران است...گوش کن!...درست گوش کن!...مدت هاست که سکوت کرده....!!!

آری فرزند آدم!...اعتبار به بودن نیست...به دلهره ی نبودن است...به تمام مردانگی ست...و به گمنامی ات که می ارزد به تمام پل هایی که از سر میگذرانی...و نابودشان خواهی کرد...و نابود خواهی شد...و.......

آری فرزند آدم!...اعتقاد کن که خدایت بعضی ها را خودش هم عاشق است...که خدایت "عاشق" است...و تو...مبادا در این هوای عشقبازی بی نصیب باشی...پس...این هوا را خوب نفس بکش!

راستی فرزند آدم!...قیدار خودت را بساز!...ما همیشه ی خدا سرمان کلاه می رود...حق؟؟!!...

 

پ.ن: نمی خواستم از امیرخانی بگم و قیدار...اما...همیشه...وقتی خودتو از چیزی منع میکنی...بیشتر هوسشو میکنی...بهتره بگم...بیشتر دلت براش تنگ میشه...هرچند "منع" با "دور انداختن" خیلی فرق داره...و...یادت باشه!...خودت رو اسیر قاعده های خودت نکن...فرزند آدم!..."مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد"...

و به گفته ی خواجه ی شیراز: از ننگ چه گویی که مرا نام، ز ننگ است

                                              وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نامست..

======================================
348
کتاب‌خونه‌ی من: بیست و ششم!
http://ketab-khan.blogfa.com/post/26
م.س.-تیر91
هر وقت دیدی برده اندت بالا و دارند بادت می کنند، بدان روزگار از دست آویزان ت کرده است به قناره که پوست ت را بکند.

منتخب از: قیدار،رضا امیرخا
======================================
347
دارالمجانین: کتاب
http://wolf-girl.blogfa.com/post/232
پرنیان-تیر91
امسال نتونستم زیاد کتاب بخونم

نمیدونم چرا اصلا نیمشه انگار

تازه دلمم به خوندن نمیره

قیدار رو خوندم فقط

======================================
346
نگاهی خیره بر افق: درباره قیدار - رضا امیرخانی
http://pourahmadi.blogfa.com/post-66.aspx
عباس پوراحمدی-تیر91

نمی خواهم مفصل بنویسم . تصمیم گرفته بودم تمام آثارش را بخوانم . فکر کنم چیز زیادی باقی نمانده است! هنوز سراغ بهترین کارش - از قول دیگران - منِ او نرفته ام. اما بیاغازیم:

1) آقای امیرخانی اصرار دارد همه چیز را رنگ و بویی عرفانی بدهد و نسبی به پیامبری ، عارفی ، چیزی برساند . اشکال هم ندارد . اما به نظرِ ِ من بگذار اثر خود سخن بگوید!

2) توانایی فوق العاده نویسنده بر نثر محاوره ای و لاتی مبرهن است ولی گاهی مکالمات همه مثل هم می شود و دست نویسنده برای خواننده بطور فلاکت باری رو می شود . دایره ضرب المثلها ، گویش نویسنده بسیار قوی است و در این زمینه خیلی کار کرده است . همین طور اصطلاح سازی اش هم عالی است. نویسنده بر زبان علی الخصوص فارسی بسیار تسلط دارد.

3)کتاب گاهی روان می شود ولی در اکثر جاها به سختی و مرارت خوانده می شود . البته این با لحن پرطمطراق و مطلق گرایانه لاتی پهلوانی خواننده را بیزار می کند .( در گویش مطلق انگارانه و کمال طلبانه حقارت دروغ نهفته است .) . به گمانم اولین رسالت نویسنده روان نویسی است . خواننده نباید به خود نهیب زند که بخواند یا بین خواندن گاهی به خود استراحت دهد!

4) از التهاب داستانی خبری نیست . کششی وجود ندارد . فقط شعار و پهلوانی و مردانگی است و در مقابلش ضعف و ناجوانمردی که خواننده را یاد سریال مشابه آبکی نلوزیون می اندازد .

5) شخصیت برجسته ، زبان قدرتمند و دینداری قیدار قابل تقدیر است هر چند که نماز خواندنش اصلا در داستان دیده نشود ! که با ارادت او به سید گلپا و مولا علی و اینها جور در نمی آید .

6) تنها گره داستانی زیبا و خوب قیدار ، همان افشای راز شهلا می باشد که کمی قیدار را داستان می کندو خواننده را متاثر.

7) نویسنده رمان های بسیار خوانده است . جای تعجب است که اصل اولیه داستان که سرگرم سازی و کشیدن مخاطب تا انتهای داستان است را رعایت نمی کند.

8) ای کاش  نویسنده کمی والت دیسنی هم ببیند.

"من مردم را سرگرم می کنم تا به آنان چیزی بیاموزم. "

هم چنین:

قیدار را دارم می خوانم. به به ! خیلی عالی! خیلی خوب! از بقیه کتابهایش بهتر است! هر چند قهرمانِ بامرامِ پولدار و پرحرفی دارد! 
======================================
345
خبرگزاری فارس: استقبال مخاطبان از کتاب‌های آیت‌الله جوادی آملی،امیرخانی و سیدمهدی شجاعی
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910424000619
...-تیر91

معزی همچنین با اشاره به استقبال فوق العاده مردم از «مفاتیح الحیات» آیت اله جوادی آملی، این کتاب را پدیده این روزهای بازار نشر دانست.‬

‫وی همچنین تصریح کرد: سامانه اشتراک محصولات فرهنگی که توزیع مجلات را نیز بر عهده دارد، در نظر دارد با افزایش تعداد اپراتور و انجام طرح‌های مشارکتی با برخی نهادهای فرهنگی و ناشران حرفه‌ای، بهتر در خدمت مردم باشد.‬

کتاب‌های «قیدار» رضا امیرخانی، «کمی دیرتر» سیدمهدی شجاعی، «مفاتیح الحیات» آیت الله جوادی آملی، «بازسازی و سازندگی» آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از پرفروش‌ترین آثار در هفته‌های اخیر بوده‌اند.

ساکنان تهران برای تهیه کتب مورد علاقه خود کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و آن را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند.

======================================
344
حباب:۱۶۱
http://msnikta.ir/?p=538
saleh-تیر91

آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … این حرف سنگین است … خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است… مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم…!

 

قیدار/ رضا امیر خانی

======================================
343
من آرامش را می‌آموزم: تاریخ
http://legends-and-lies.blogfa.com/post-372.aspx
خاتون خاله-تیر91

"يكي از معلمان ما  رشته اش فني بود...مهندسي برق قدرت! تصميم گرفته بود كه يك سال برود تاريخ درس بدهد.به دليل ذوق شخصي اش.

اين آدم جلسه اول كه آمد تاريخ درس بدهد يك گوني آورد كه توش چند تا كوزه بود. گفت اين كوزه ها وقايع تاريخي ست. مثلا اين كوزه دوره هخامنشي است واين يكي دوره اشكاني . بعد كوزه ها را ريخت توي گوني و در گوني را بست و گفت: اين، اتفاقات زمان و مطالب مستند موجود است. بعد گوني را برداشت و محكم كوبيد به زمين و گفت كار مورخ اين است: بنشيند اين كوزه ها را درست كند.

به نظر من اين يك طرح درس بي نظير است و يك تصوير درستي راجع به تاريخ به دست مي دهد.نامردي اش هم اين بود كه  بدون اينكه بچه ها ببينند چند تا كوزه نصفه هم ته آن گوني انداخته بود .نتيجتا بچه ها تكه هاي شكسته را از نو كنار هم چيدند اما چند تا كوزه نصفه و نيمه از آب درآمده بود.همه ميگفتند مگر مي شود؟چرا اينطور شد؟

گفت تاريخ يعني همين و بعضي چيزهايش هم در نمي آيد.

======================================
342
خانه‌ام ابری است: بی تو و اسمت
khanehabri.wordpress.com/2012/.../بی-تو-و-اسمت... 
نیایش-تیر91

به رضای امیرخانی گفتم که «قیدارش» را در میان آسمان خواهم خواند. او هم خندید و تشکر کرد. حالا من بر روی صندلی هواپیما و بر فراز ابرها کتابش را در دست دارم و سعی می کنم که «قیدار» را بخوانم. بچه ها در خواب نازند. آنکه کوچکتر است سرش را روی پایم گذاشته است و آنکه بزرگتر است به پنجره هواپیما تکیه داده است. داخل هواپیما تاریک است. بیشتر همه یا خوابند یا به آرامی  مشغول مشاهده فیلمی هستند. نوری که از بالا روی بعضی صندلی ها افتاده نشان می دهد که تعدادی چون من مشغول کتابند.

«قیدار دست آقا را گرفته است و پیاده می روند به سمت مسجد. آقا در  راه ذکر می گوید. از روبرو دختری مینی  ژوپ پوش نزدیک می شود، کانه مه پاره اینتر کنتینانتال. پیاده رو مثل کمر دختر، باریک است. قیدار دست آقا را رها می کند و می آید پشت سر، که دختر رد شود. پیرمردی ره گذر که انگار برای نماز به مسجد می رود، ازآن سوی خیابان، جوری که آقا بشنود، استغفرالله بلندی می گوید. آقا اما به دختر سلام می کند. دختر گل از گل ش می شکفد. دست پاچه دست می کند در کیف سوسماری سرخ ش که با رنگ دامن کوتاه هم آهنگ است و لچک کوچکی پیدا می کند و روی سر می کشد. گوش واره هاش بیرون افتاده اند. به آقا می گوید: – حاج آقا  ام روز قرار استخدام دارم… التماس دعا… آقا ایستاده  است و دو دستش را گذاشته است روی عصا. سر تکان  می دهد. دختر یک هو لچک را از سرش برمی گیرد و می اندازد روی دست آقا. دولا می شود و از روی لچک دست سید را می بوسد…» 

این صحنه آشنا را جایی دیگر هم از رضا خوانده ام. چون یک خاطره ی پررنگ که در ذهن جاگیر می شود و خود را  به اشکال مختلف به نویسنده نشان می دهد. چون خاطره ی یک اتفاق عجیب، نادر و دوست داشتنی.

روسری نازکش را روی دست سید می اندازد و از ورای تار و پود روسری با لبانش دستان سید را لمس می کند.  تنها یک تار و پود فاصله است بین لب های سرخ دخترک و دستان پیر سید پاک. تنها یک تار و پود در  لحظه های برهنه ی تماس…

چشمانم به شدت خسته اند. ای کاش چون بچه ها می توانستم سرم را به پنجره هواپیما یا به پاهای مادر تکیه دهم، چشمانم را ببندم و بگذارم که شیرینی رویاهای گذشته دربرم گیرد. خواب اما نمی رباید مرا. فراری است از من و چشمان من انگار.

چند سیاه پوست افریقایی روی صندلی های کنار من نشسته اند. مادری که کف و روی انگشتان پاهایش را با حنا رنگامیزی کرده است. دو دختر زیبا و تپل با موهای بافته ی وزوزی و مردی بلند قامت و تنومند که مدت هاست با  لب تاپش مشغول است. ناگاه صدای قران از لب تاپش بلند می شود. چقدر آشناست آن آیات. سوره طه است. آنجا که خداوندگار به موسی امر می کند «فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی». صدای لب تاپش را به سرعت کم می کند. معلوم است اتفاقی درجه صدا از دستش در رفته است. کوشش من اما بی فایده است. ذهنم از میان دستان سید گلپا می پرد و به اطراف طور سفر می کند. موسی باید آنجا پای افزار بیافکند و با پای برهنه به وادی مقدس گام بردارد. آنجا قرار نیست فاصله ای باشد در لحظه های برهنه ی تماس.

تماس شرط است انگار. وقتی «لبانی» به «دستانی» بوسه می دهند. یا وقتی پایی برهنه بر خاک مقدس طوی قرار می گیرد…

«آقا حرف دختر را می برد و می گوید:… بین دو نماز دعاتان می کنم…»

خدا به کلام می آید و به موسی می گوید: «و انا اخترتک فاستمع لما یوحی» … انتخابت کرده ام. پس به من گوش کن!

اما پس از لمس… اما در اوج لحظه های برهنه ی تماس!

در لمس دست ها و لب ها چیست؟ قلب ها را چه می شود از پس لحظه های تماس؟ آن کدام حرف، آن کدام کلام جاری می شود در سینه ها؟  آن کدام «اسم» حلول می کند در جانها؟ «اسمت» چگونه می افتد بر آینه دلها؟ مگر چیست نهفته در ملامسه دستها و پاها و جانها؟

.

.

.

و کلم الله موسی تکلیما

======================================
341
درخت: قیدارها نمی میرند
http://alitoon.persianblog.ir/post/138
علی بیگدلی-تیر91

1- از همان اول هم قرار نبود که ببرد چاقوی ابراهیم گلوی اسماعیل را. تیزی تیغ در برابر رگ های جوانی که خون نبوت در آن جاری است شرمنده است و خاموش. قربانی گوسفندی از پیش فرستاده شده پایدار ساخت نسل و مرام اسماعیل را. او باید می ماند تا قیدار بیاید و پس از آن قیدارها. تیزی باید رنگ می باخت و کند می گردید در برابر این سسله تا اگر کسی روزی گرفتار نامردان شد و یا ناامیدی سایه انداخت بر سرزمین پرطروات امید و دستان تمنا کوتاه ماند از حلقه ی در سرای وصال، مردی دوان دوان و یا لنگ لنگان از آن سوی افق بیاید و بگیرد دست در راه مانده ای را. تا چشم انتظار هیچ منتظری در اشک فراغ غوطه ور نشود. پایداری این سلسله قولی است الهی از روز ازل که خالی نمی ماند زمین از حجت و جانشینان عامی که از خواص هیچ کم ندارند و همواره در حرم امن می مانند و از وادی انکار فرسنگ ها به دور هستند. اگر ابراهیم خلیل حریم الهی، پس از سرکشی چاقو از بریدن، اصرار نمی ورزید و پس از ناامیدی از به سرانجام رساندن حکمی آسمانی آن را بر سنگ نمی کوبید از شدت خشم و در ته دل خشنود می گردید؛ در همان جایگاه پیامبری می ماند و از رسیدن به قله ی دست نایافتنی امامت باز می ماند. اگر ذره ای رضایت در دلش می ماند نور قیدار از سلسله ی خاندان او رخت برمی بست. اما تمامی این ها از همان اول قرار بر انجامشان بود. چه ذبح عظیم و چه امامت و ماندن قیدارها.

2- اگر دنبال نشان قیدار باشی یافتن او ناممکن است. قیدار بی نشان است. رویش گشاده است و دست اش باز و سفره اش بی پایان. نشانی مشترک میان مردان الهی. مصالح و پی خانه اش را واژگان تشکیل می دهند و در دل بی انتهای کتاب، لنگر می اندازد. بدی و کینه به دلش راه ندارد و می داند در پی آوازه ی نیک نامی اش چه در پیش رو دارد. پشیمانی راهی در طی مسیر او ندارد و آگاه است که اگر سیلی بزند باید چشم انتظار دستی از غیب باشد و اگر از رکاب پیاده کند دومین نفر را بسیار زود خود سومین خواهد بود که پایش بر روی زمین گذاشته می شود در پی آن. دنبال قیدار که بگردی سرگردان می شوی؛ خانه ای کاهگلی اش را هم بخواهد فرو بریزد چشم انتظار دست سخاوت آسمان و باران می ماند تا گرد و خاک برخاسته از فروریختن خاک ها بر گلوی اطرافیان و چشمان رهگذران ننشیند. باران ستارالحسن است تا مبادا بپرسد کسی از نشان و دلیل خاک های برخاسته در افق و بیابد قیدار را با نشانی اش. هر کجا که قیدار باشد گم نامی از تیمساری هم پیشی می گیرد. چه در دل بیابان سوار بر مرکبی باشی که پشت گل پاش راننده بیمه ی جون نقش بسته باشد و چه در گاراژ و چه در عمارت لنگرپاسید. بی نشانی اولین نشان قیدار است.

3- اسفار اربعه قیدار سه گانه است. آن جا که خوش نامی اش فراگیر می شود می داند که روزگار او را آن قدر بالا برده است که تا بدنامی چند گامی بیشتر نمانده است. ماندن در وادی بدنامی قیدار را بی قرار نمی کند اما اطرافیان او را چرا. گام دوم اسفار قیدار به هوای خیره چشمانی که دل در گرو قامت همیشه استوار او دارند کوتاه است و سومین قدم بی پایان. پس از آن دیگر نام و نشان قیدار پنهان است. هر گامی که به سمتش رود قدمی از او دور می شود هرچند با شتاب باشد. نشان اش را در جاسک جستجو کنی تنها رد دست او را بر لباس پاک جذامیان می یابی و او رسیده است پیش صوفی حکمت. استانبول را زیر و رو کنی غافل می شوی از نزدیکی های مسجد جامع و شربت خنکی که او روزانه میان رزمندگان پخش می کند. مراتب سفرهای قیدار محدود است و گستره اش بی انتها. او از همان اول هم در کنار خلق بود و هم زمان دو زانو نشسته است بر جوار حق.  از، با و تا در مرام قیدار میان تعبیر می شود. رفت و برگشت ها در مسیرهای خلق و حق و توشه های ره آورد این سفرها کار فیلسوفان است و صوفیان. قیدار فاصله ها را از نو تعریف می کند و همین باز تعریف ها انگشت تحیر را را بر دهان از شگفتی بازمانده ی پیشینیان مدعی طریقت، پایدار کرده است. سید گلپا هم جا می ماند از سفرهای قیدار. ذکر بی نامی او در میان گریه هایش ناپیداست. منبر در میان حسینیه بی بها می شود و تنها گره ها با دستان سید گشاده می شود و نه شیخ.

4- مرام قیدار در میان نذرهایش رخ نشان می دهد. چه آن ظرف غذای مختصر ابتدای سفرش باشد به دهقانان که چیزی را پس نمی دهد قیدار اگر بدهد به کسی و چه آن هشتاد گوسفندی باشد که به عدد سن سید بر زمین می زند تا سلامتی اش پایدار باشد و ببیند آزادی خونین شهر را و گذر از طوفان ناآرامی ها و جام بلاها را. مرام قیدار ظاهر نمی شناسد. این را از پای منبری که دیگر در حسینیه جایی ندارد سوغات آورد و چه کسی می داند شاید سیدگلپا از قیدار آموخته است. راه بازگشت لنگر از طی مسیر رفت آن هموارتر است. بازگشت صفدر از جداشدنش آسان تر بود؛ هرچند پشت تیر چراغ تنها نظاره گر باشد و قدر تار موی قیدار را نداند و پیام سیلی اش را درک نکند. مرام قیدار دست برگشت ندارد. اگر سفر سوم قیدار به تاخیر می افتاد و درِ لنگر پاسید را شلتون نمی بست و همیشه نیمه باز می ماند، برای شاه رخ هم جا در لنگر بود. حتی برای صاحب عکس اسکناس هم می شد در ایوان لنگر جایی را دست و پا کرد. قیدار که رفت تنهایی او را که بوی خون می داد را گریه های مردان زن سیرت گرفت و مرام و نذرهای او حسرت را بر دل نیازمندان باقی گذاشت. مرام قیدار سبب شد تا خون قاسم پارکابی در مزاری گم نام ریخته شود تا دخیل بتوان بست به تمامی گستره ی خاک آن سرزمین. قاسم، قیدار را هم متحیر کرد. نه از خوش نامی نشانی داشت و نه می دانست که بدنامی چه طعمی دارد. گام اول او گم نامی بود و آن هم مستقیم در جوار حق و بدون واسطه. قاسم نتیجه ی ذکرهای قیدار بود. اگر از میان پسران هاشم یکی هوای مثل قیدار شدن را هم داشته باشد نفس قیدار حق بوده است. سلسله قیدار پایدار است و گام هایش به وسعت تمامی آسمان ها و افلاک.

5- بیابان و شهر قیدار بسیار از هم دور هستند. تعیین مرز بین این دو ناممکن است. هوای روایت در فصل نخست هیچ هم گونی با دیگر فصول ندارد. قیدار محو شهلا است و عمق و گستره ی درز گرفتن ها بر میزان ابهام گذشته او می افزاید. چرایی هم نامی زن قیدار و تختی پرسش برانگیز است و سکوت قیدار و سید در برابر ظلم ظالم و خزیدن در پستوی لنگر و تنها کنایه زدن به پدر و پسر اعتقاد به مرام های خاصی را تداعی می کند. سید گلپا سید حسنی است و نه حسینی و قیدار هم فرماندهی است آرام و نظاره گر.

6- قیدار اخلاقی ترین متنی است که در چند سال گذشته خوانده ام. نه در ورطه ی شعار غرق شده است و نه چنگ زده است به نمادها. از مفاهیمی که برای همگان با ارزش است برای بالا کشیدن خود خرج نکرده است و کاملا خود ایستا است. لحنش شیرین است و یکدست. شخصیت و فضایی بی کارکرد و زاید در آن دیده نمی شود. تمامی اجزا دارای شعور منطقی هستند و هیچ کدام بدون دلیل دچار دگرگونی نمی شوند. فصل آخر نفس گیر است و باورپذیر. نذر قیدار را با تمام خلوص اش می پذیری و برای قاسم فاتحه ای می خوانی و چشم انتظار شفاعتش می مانی. روندی که نگارنده طی کرده است تا به این پختگی رسیده است فرآیندی است که می توان از آن الگو برداشت برای تربیت متعهدان اخلاق گرای قلم بدست در آینده ای نه چندان دور.


در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(17) +سید گلپای شما کیست؟+متن سرکار خانم سحر دانشور در مجله ی شماره ی سه ی داستان+نویسنده‌ی قیدار جاخالی داده است+ما باید قیدار باشیم، افسوس که نیستیم...+امیرخانی گوگوش می‌شنیده و قیدار می‌نوشته!+به پاس جوانمردی از یادرفته، متنی از سرکار خانم ولدبیگی در سایت برهان+شاید قیدار طبیبه اصلیتش!+قیدار و کفتربازان مرید امام صادق(ع)+قیدار پرمقدار، متصل است به منبعی معنوی+این رمان می‌توانست شاخص‌ترین باشد
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(16) +قیدار، اخلاق گم‌شده سیاست در روزگار ما+دفترمان را لنگر کنیم!+فردانیوز و آرمان‌شهر امیرخانی+نماز قیدار چرا پیدا نیست؟+فروش تلفنی قیدار و سقای آب و ادب توسط سامانه سام+چه اشکالی دارد صداوسیما یک برنامه یک ساعته برای قیدار بگذارد؟
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(15)  +ما قهرمان کم داریم+تبلیغ منفی برای قیدار+دلم برای سید گلپا تنگ شده است از جناب سید مهدی موسوی+حجت‌الاسلام ساجدی در هشتادوهشتمین‌ خیمه: قیدار یک منبر باصفاست!+چرا عکس‌ش رو می‌زنید روی جلد تجربه؟+قیدار در مناظره‌ی موافقان و مخالفانِ نوعارفان!+نکند قیدار شعبان بشود؟!
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(14) +قیدار چاپ هفتمی شد+معجزه ادبیات در روزنامه‌ی فرهیختگان+پرفروش‌های شهرکتاب مرکزی+جون و جان و لاتی و لاتین+امیرخانی در گرداب زندگی فرو رفت!+چرا باید از یک رمان تمجید کرد؟ رمان باید خوانده شود+توضیح رضاامیرخانی راجع به گزارش نقد قیدار در حوزه هنری و قیدار رمان نیست و من حرفه‌ای نیستم و...+
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(13)  +دوره‌ی عقلانیت دینی است نه قیدار+ امیرخانی به جای پرداختن به مفاهیم بی‌اثر قصه بسیجی‌ها را بنویسد+قیدار خرافاتی است+متنی مهم از جناب محمد مهدوی اشرف: آیا قیدار رمانِ آموزشی است؟!+پرفروش‌ترین در سامانه سام+تبریک جناب سیدمهدی شجاعی
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(12) +وقتی داستان تمام شد، بی‌اختیار کتاب را بوسیدم+این مدینه فاضله پر از گوسفند بود!+قیدار مرا به یاد شعرهای زرویی می‌اندازد+در این زمانه عوضی پنجره‌ای بگشایید به کوچه‌ی جوان‌مردان!+گزارش جلسه نقد شیراز از جناب بردستانی+امیرخانی درست دفاع نمی‌کند
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(11)  +گزارشی از جلسه نقد استاد حسین فتاحی+ یک گل خوردی! شدیم 5-2 +تفسیر هم‌زمان یک آیه در کمی دیرتر و قیدار!+قیدار‌نویس، تو بعد از من او افتاده‌ای در سراشیبی سقوط!+نقدی بر مصاحبه تجربه، اشرافیت معنوی؟!+اردبیل و کتاب‌فروشی+قیدار بعد از کتاب آیه‌الله جوادی آملی در سام+جیم خراسان و گود زورخانه!
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(10) +خبرگزاری فارس و محمدرضا سرشار، ناشران مقابل رسم‌الخط خاص بعضی نویسندگان بایستند!+قیدار فیلم هندی، خنده‌دار، برای دختران دانش‌آموز، مسخره، کودکانه، ایده پفکی...+قیدار به چاپ پنجم رسید، فروش تلفنی در سام+کار دلی را که متر نمی‌کنند+مصاحبه تجربه را حتما بخوانید اما هول نشوید و شش هزار تومان ندهید!+تکرار من او بود
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(9)  +قیدار به همه فحش می‌دهد!+ناقیداری این زمانه+قلم امیرخانی مرا به وجد آورد+اگر كسي غير اميرخاني «قيدار» را مي نوشت قدردانش مي شدم
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(8) +قیدار، پرفروش‌ترین کتابِ سام (خرید تلفنی)+خبرگزاری فارس و زبان قیدار همان زبانِ همه‌ی مادربزرگ‌هاست و آزادی رقصِ مه‌پاره+جناب صادق دهنادی: امیرخانی بالاخره حزب تشکیل داد+شخصیت‌پردازی ضعیف از پشت یک سوم+
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(7) +چرا قیدار مثل تختی تو گوش شاپور نزد؟! (روایتی نادرست برای نمایش نادرستیِ قیدار)+قشر زیادی از مخاطبان نمی‌توانند با شخصیت‌پردازی رضا امیرخانی ارتباط برقرار کنند(پایگاه خبری فسا)
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(6) اثر امیرخانی پدیده نمایش‌گاه امسال بود+ خرید تلفنی از سام
.آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(5) +گاراژ قیدار باز است حتا برای شما
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(4)+قیدار مرا به من او برگرداند
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(3)
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(2)
. آن چه در وب راجع به قیدار نوشته‌اند(1) +مردم ایران برای خرید کتاب عاقبت صف کشیدند

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٥٩٤٥٠٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٢٦٠٧
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني